تبليغاتX
تـقديم به تمام کسايکه يه روزي دلشون شکست و هرگز زخم دلشان مرهمي نداشت شهر نابود شده من
و تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست
 

یه پنجره با یه قفس

یه هنجره بی هم نفس

سهم من از بودن تو

یه خاطره است همین و بس

تو این مثلث غریب

ستاره ها رو خط زدم

دارم به آخر می رسم

از اون ور شب اومدم

یه شب که مثل مرثیه

خیمه زده رو باورم

می خواهم تو این سکوت تلخ

صدات رو از یاد ببرم

بذار که کوله بارمو

رو شونه ی شب بذارم

باید از اینجا برم فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تو نگات

شوق رسیدن تو تنم

تو حجم سرد این قفس

منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم

از آرزوهای محال

قصه ی ما تموم شده

با یه علامت سوال

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم 

 

 

"... می اندیشیدم که سفرم در در واپسین مرز توانایی ام پایان گرفته٬ راه در برابرم بسته٬ توشه ام به

آخر رسیده وزمان آن فرارسیده است که به ظلمت خاموشی پناه آورم ...

... اما دریافتم که اراده ی تو را در من پایانی نیست و زمانی که سخنان کهنه بر زبانم خاموشی

می پذیرد٬ ترانه های نو از قلبم بیرون می تراود و آن هنگام که راه های قدیمی گم می شود٬

 سرزمینی تازه با شگفتی هایش در برابرم نمودار می شود..."

عشق یعنی تشنه‌ای خود نيز اگر ، واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

 عشق را ديدی خودت را خاک كن! سينه‌ات را در حضورش چاک كن! ...

 عشق يعنی ظاهر باطن نما! باطنی آكنده از نور خدا! ...

عشق يعنی آن‌چنان در نيستی ، تا كه معشوقت نداند كيستی! ...

عشق يعنی ذهن زيباآفرين آسمانی كردن ِ روی زمين! ...

 عشق گويد مست شو گر عاقلی از شراب غير انگوری ولی! ...

 هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد! وارد يک راه بی بن‌بست شد! ...

 هر كجا عشق آيد و ساكن شود ، هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

در جهان هر كار خوب و ماندنی‌ست ، ردّپای عشق در او ديدنی‌ست! ...

عشق يعنی شور هستی در كلام! عشق يعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

 

 

 

بک روز توي همين دنيا پسري بود كه عاشق دختري شده بود .

يك روز پسرك مريض ميشه و براي معالجه به خارج مي ره ، قبل از سفرش به دختر مي گه من مي

رم و وقتي كه سلامتيم رو به دست آوردم بر مي گردم تا با هم ازدواج كنيم  و دخترك هم قبول مي

كند و به او قول مي دهد كه منتظرش بماند .

پسرك در طول مدتي كه سفر بود براي دختر نامه مي نوشت و آن را به نشاني دوستش مي فرستاد

تا او نامه هايش را به دختر برساند ؛ در همين پيغام رساني ها پسر قاصد عاشق دختر مي شود و از

آن پس نامه هاي پسرك را به دخترك نمي رساند .

دخترك كه مدتي بود از پسرك خبري نداشت فكر كرد كه پسرك او را فراموش كرده و كم كم به نداي

عشق پسر قاصد پاسخ مثبت مي دهد و آن دو تصميم به ازدواج مي گيرند ، در همين وقت بود كه

پسرك سلامتي اش را به دست مي آورد و به وطنش باز مي گردد و به محض برگشتن از ماجرا با

خبر مي شود و همچنين مي فهمد كه آن دو پس از ازدواج قرار است كه به شهر ديگري مهاجرت كنند

روز عروسي دخترك با پسر خيانتكار فرا رسيد ، پسرك نامه اي به دخترك مي نويسد و آن را به دست

او مي رساند و از او ميخواهد پيش از سوار شدن به قطار آن را بازنكند و دختر هم  چنين مي كند و

زماني كه در كوپه قطار مي نشيند نامه پسرك را باز مي كند .

نامه بدون سلام و نشاني خاصي بود و فقط در آن نوشته بود :

 

ياور هميشه مومن ، تو برو سفر سلامت

غم من مخور كه دوري ، براي من شده عادت

 

در همين هنگام صداي صوت قطار شنيده مي شود و بعد قطار ترمز مي كند و مسافران قطار براي

فهميدن آنچه اتفاق افتاده بود از قطار خارج مي شوند و در همين هنگام چشم دخترك به پيكر بي جان

پسرك مي افتد كه خونين روي ريل قطار افتاده است .

 

 

گاه گاهی می شود بود و نبود
گاه گاهی می شود خواند و نخواند
گاه گاهی می شود برد و نبرد
گاه گاهی شايد قلمی بايد زد
به سرانگشت نياز
به روانی اميد
به سياهی درون
گاه گاهی می شود خواست و نخواست
يا خواست و نشد
نه!!! شايد شد و نخواست
چه کسی می داند؟؟؟
گاه گاهی می شود پاک نمود
می شود خاک نمود
گاه گاهی می شود سجده نمود
به هر آنچه که هست
به هر آنچه که شايد باشد
يا نباشد هر چيز که بگويدد

گاه گاهی زندگی شوخی نيست....

                                       

 

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در

سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود.
 حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی توآسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم.
تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟
احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت. درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردم

کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 0:17
توسط ..:: تـقی ::..

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد , نتواند ,
كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ,
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان است

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون, ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست, پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِ پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست … آي
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي

منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش ِ مغموم
منم من, سنگِ تيپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرينش, نغمه ناجور
نه از رومم, نه از زنگم, همان بيرنگِ بيرنگم
بيا بگشاي در, بگشاي, دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست, مرگي نيست
صدايي گر شنيدي, صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟
فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده,
به تابوت ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود, پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز

شب با روز یکسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير, درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان,
نفسها ابر, دلها خسته و غمگين,
درختان اسكلتهايِ بلور آجين,
زمين دلمرده, سقفِ آسمان كوتاه,
غبار آلوده مهر و ماه,
زمستان است

ـــــ:::::ـــــ

 

زمستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 12:52
توسط ..:: تـقی ::..

 

 

 

اوني كه مي خوام من

نه ستارست نه فرشته

اخه من ديگه مي دونم

دوره اين حرفا گذشته

مثل شيرين و نمي خوام

كه دروغ باشه تو كارش

عشق فرهاد و ببينه

ولي خسرو بشه يارش

مثل ليلا رو نمي خوام

واسه مجنون ناز بياره

بشكنه چينيش و اما

اخرش تنهاش بزاره

عشق و رو هوس نمي خوام

كه فقط يه لحظه باشه

از پي عشق زليخا

پشت يوسف پاره باشه

نمي خوام از پشت ابرا

يه فرشته باشه يارم

كه اگه يه وقت بخوامش

نتونه بياد سراقم

مثل حوا رو نمي خوام

كه تو عشقش حيله باشه

كه ادم با خوردن سيب

از خدا شرمنده باشه

نمي خوام كه همدم من

توي عشقش كم بياره

من براش ديوونه باشم

اون بگه دوسم نداره

اوني كه مي خوام من

نه ستارست نه فرشته

يكي هست مثل خودم

اون اخر عشقه

ولی اون هرگز پیدا نمی شه ...!!!

 

 

 

سقوط يك فرشته


آفتاب تازه زده بود. هنوز آسمون کامل روشن نشده بود، که چند تا ابر


پشت سرهم سوراخ شدن. يه چيزي خورد زمين، سنگي نبود ، آخه


صداش تپ بود......................

آفتاب که کمي بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توي


لاکشون بيرون آوردن ،توي زمين ولُ شدن ، يه غريبه رو ديدن از سر


فضولي دورش جمع شدن . صداي پچ پچ بلند شد....

- اين چيه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- حيوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- آدم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

-عروسک ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

- ...

موهاش طلايي بود . بالاش سفيد مثل کبوترا ، از شرم وحيا سرشِِ پايين


بود ، زخمي ، خوني ، مجروح بود ..............

کسي جرات نداشت بهش نزديک بشه . داشت گريه مي کرد ،که يکي اومد


جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردي ؟ !!.......

 

 

باز هم ثانيه ها اسم تورا جار زدن


                 و دقايق همه امشب به تو تکرار زدن


                             وسکوتي که دراين عقربها ميچرخيد


                                           نکند در دل تو اسم مرا دار زدن.....

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 23:4
توسط ..:: تـقی ::..

 

 

 

آرزو دارم فقط يک بار سرت را به روي سينم بگذاری تا تپش نامنظمه

قلبم را احساس کنی ولی از آن مي‌ترسم که قلبم به احترمت بايستد...

 

 

 

 

با لبخندی،آینده دیروز را عوض میکردم.

 

چشمانم را میبندم وباز به تو میاندیشم

بازبه خاطراتت،به رواهایت

عاشقت بودم و هستم

عاشقت میمانم

و

عاشقت خواهم مرد 

 

 

 

غم من کهنه است
من از بی وفایی رنحیده ام
من از تنهاشدن در آن ایام!سخت رنجیده ام
من از حیله و فریب بسیار رنجیده ام
!چرا به روی خودش هم نمی آورد
مرا با چه دردی رها کرد
دیگه فرقی نداره بودن  او
من سخت آزرده ام
باخاطراتی تلخ و شیرین از او جدا شدم
با قلبی زخمی رهایش کردم
..........و به خدا سپردمش

 

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 23:23
توسط ..:: تـقی ::..

 

غم:

وقتی به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماند

گفتم تو کيستی ؟؟؟

گفت : غم!!

خيال کردم غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد

و حال که فکر ميکنم ميبينم خود عروسکی هستم

 

 

 

 

" كشف آتش "


من كاه بودم

تو سنگ چخماق !

دستانت را بر هم كوبيدي و ...

كشف آتش به اين قيمت مي ارزيد؟

 

 

 

با ورم نميشه دستات تويه دست من نباشه

رو درو ديوار خونه گرد تنهايي مونده باشه

تو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچكي مثل من پيدا نميشه

تو هموني كه ميگفتي قلبم ماله تو باشه واسه هميشه

باورم نميشه كه چشمات بره ماله ديگرون شه

با غريبه آشنا باشه با غريبه مهربون شه

 

 

این بار در سکوت تنهایی خود می نشینم و برای خود میگویم نه برای تو...

کاش آن روزها که برای تو گفته بودم دفتر خاطراتم را به زیر پا ...

مینشینم بر روی میز تنهایی خویش درست است هوا بسیار سرد است اما نمی دانم که آیا این سرما ماندنی است یا ...

 

 

 

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم

به آسونی یک غصه تو از عشقم گذر کردی دلم یه گوله آتیش تو اونو شعله ور کردی میون اینهمه آدم

شدم تنهاترین تنها من و اینجا رها کردی تو در این گوشه ...

ببین بغضه شکستم را نمیگم دیر یا زود اگه چیزی برام مونده یه موشتی خاطره بوده

واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی نمی دونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی

با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم هنوزم تویه غربت برات معنای نیازم

 

 

آنجا که آفتاب آرزو

به سرخی می گرايد و

                                نشانه های زندگی

                                                حکم بر فراموشی ميدهد ،

 چاره ای نيست جز

 حرکت در مسير سرنوشت...

 

روزها گذشت

و درخت انتظار

جز ميوه نااميدی

ثمری نداشت

                                                                باران شبانه نيز

                                                                                در تشنگی کوير غرق شد

 

آنچه در باغچه آرزو يافت می شد

                                عطر دروغين گل ياس بود و بس

 

باغ در اسارت گل پاييزی است

                اما ديگر بهانه ای برای ماندن نيست

                                بايد موج شد و رفت

                                                بايد برای استقبال بهار آماده شد

                                                                بايد گل پاييزی را

در دست سرنوشت رها کرد

 

فراموش کردن تو ممکن نيست...

اما بايد از تو گذشت...

برای رسيدن به صبحی بهاری

آرزوی رسيدن به تو را بايد به صندوقچه خاطرات سپرد...

 

بازهم اين کاغذ خيس نوشته ام را ناتمام می گذارد...

 

 

 

 

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

                                                         بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»،

 پائولو کوئیلو

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 14:17
توسط ..:: تـقی ::..

 

 

چه می شد گر دل آشفته من/به شهر چشم تو عادت نمی کرد

و ای کاش از نخست آن چشم هایت/مرا آواره غربت نمی کرد

 

چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت/میان راز چشمان تو می ماند

و جز با آسمان دیدگانت/دلم با هیچ کس خلوت نمی کرد

 

نگاهم مثل یک مرغ مهاجر/به دنبال حضورت کوچ می کرد

به غیر از انتظارت قلب من را/کسی اینگونه بی طاقت نمی کرد

 

تو می ماندی کنار لحضه هایم/ولی این شادمانی زود می رفت

و تا می خواست دل چیزی بگوید/تو می رفتی و او فرصت نمی کرد

 

دلم از پشت یک تنهایی زرد/نگاهش را به چشمان تو می دوخت

ولی قلب تو قدر یک گل سرخ/مرا به کلبه اش دعوت نمی کرد

 

و حالا انتهای کوچه ی شعر/منم با انتظاری مبهم و زرد

ولی ای کاش جادوی نگاهت/غزل های مرا غارت نمی کرد

اگر تمام دنیا بگویند فراموش کن.

اگر تمام دنیا فراموش کنند.

اگر تو فراموش کنی .

واگر وجودم نیز تو را فراموش کند.

قلبم هرگز تو را از یاد نخواهد برد.

ای  یگانه فرشته ام

 

آری، ما غنچه یک خوابیم.

غنچه خواب؟ آیا می‌شکفیم؟

یک روزی، بی جنبش برگ

اینجا؟

در دره مرگ

تاریکی ، تنهایی.

به تماشا چه کسی می‌آید، چه کسی ما را می‌بوید؟

و به بادی پرپر . . . ؟

و فرودی دیگر؟

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

كاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گياهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

بسراپای تو لب می سودم

كاش چون نای شبان می خواندم

بنوای دل ديوانه تو

خفته بر هودج مواج نسيم

می گذشتم ز در خانه تو




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 19:18
توسط ..:: تـقی ::..

دفترم را ورق مي‏زنم

از لابه‏لاي كاغذهاي مرده

و از ميان سطور و قلم‏خوردها

واژه‏هايي را مي‏يابم كه به ياد تو نگاشته‏ام

به ساعتم نگاه مي‏كنم

از لابه‏لاي عقربه‏هاي متحرك

و از ميان اعداد و نشانه‏ها

اوقاتي را مي‏يابم كه به ياد تو سپري كرده‏ام

به آينه نگاه مي‏كنم

از لابه‏لاي موهاي پريشانم

و از ميان خستگي‏ها و غبار روي صورتم

چشماني را مي‏يابم كه به ياد تو مي‏گريند

به صداي نفس‏هايم گوش مي‏دهم

از لابه‏لاي آه كشيدن‏ها

و از ميان فريادها و خفگي‏ها

آخر سر تو را مي‏يابم!

و در مي‏يابم كه تو نفس من هستي و ياد تو همه چيزم

بي تو محكوم به مرگم و بي ياد تو محكوم به فنا

تو را یک روز خواهم دید

 

به صبحی سرد یا عصری ملال انگیز

 

و یک بار دگر شاید نگاهم در نگاهت خیره خواهد شد

 

کنار کوچه ای یا در خیابانی شلوغ و گیج

 

سلامی گرم خواهم داد و لبخندی سراپا آه

 

نگاهم با تو خواهد گفت زندگی یعنی سقوط از اوج حسرتها

 

و دیگر من تو را ....

 

و دیگر من تو را هرگز نخواهم دید ...

 

گفتند ستاره ها را نمی توان چید...

آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...

اما...

اما باور کن...

 که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...

چشمانم لبریز ستاره شد......

 

 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو

بود.

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.

 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

 زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.

 زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.

 زيباترين اعترافم عشق تو بود...!!!

 

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست...شستم ولي !!!



گفتي: جور ديگر بايد ديد...ديدم ولي !!!

گفتي زير باران بايد رفت...رفتم ولي !!!

 

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را

نديد!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

" ديوانه باران نديده !!!"

آنچه قلم می نویسد چون سراب است

آن چه عقل می پندارد چون حباب است

آن چه قلب احساس می کند لایزال است

 

((ترانه جدایی))

 

همیشه،

 

در یادم خواهی ماند.

 

حتی اگر،

 

در سفری،

 

بی بازگشت،

 

ترانه جدایی را،

 

در خلوت سرد خویش،

 

زمزمه کنی.

 

همیشه،

 

در یادم خواهی ماند.

 

 

تاب گيسويت شـفاي هر غم است

هجـــر تـو والله درد و مـاتم است

 

هر چه زيباييست در چشمان توست

 

سر به پايت گر نهد عاشق كم است

 

 

 

 

خدا را در آغوش کشيده ام
خدا زياد هم بزرگ نيست
خدا در آغوش من جا می شود،
شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است
خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم
...

خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند

زمان می گذرد

و بیاد می آورم که :
هیچ گناه نا بخشودنی وجود ندارد

و هیچ خلافی خارج از گنجایش بخشایش خداوند نیست
...
بايد کمی قدم بزنم

 

 

چقدر دست مرا کم