شهر نابود شده من شهريست كه در آن دل مردمانش همه سنگ و آفتابش از يخ و ديوار خانه همچون ميله هاي قفسي محكم و من در ميان اين زندان نظاره گر غروب ...! و فرشته اي كه هيچ وقت باورم نكرد.
هيچکس با من نيست !...مانده ام تا به چه انديشه کنم...مانده ام در قفس تنهايی...در قفس ميخوانم...
كسی به فكر گلها نیست كسی به فكر ماهی ها نیست كسی نمی خواهد باور كند كه باغچه دارد می میرد كه قلب باغچه در زیر آفتاب ورم كرده است كه ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود وحس باغچه انگار چیزی مجردست كه در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ی ما تنهاست حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یك ابر ناشناس خمیازه میكشد و حوض خانه ی ما خالی ست ستاره های كوچك بی تجربه از ارتفاع درختان به خاك می افتند واز میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها شب ها صدای سرفه می آید حیاط خانه ی ما تنهاست
چند وقت است که ندیدمت؟ نمیدانم. روزهاست؟ نه سالهاست... نه سال کم است، قرنی است نیستی. راستی چرا نیستی؟ نمیدانم کی و چطور؟ اما در این تنهایی دلگیر فقط یادم می آید چه بهشتی بود روزهای با تو بودن. چه شبهای زیبایی بود از عشق سخن گفتن. می دانی؟ تمامی دل من آکنده از عشق بود وهست، تمامی لحظه های من پرشده بود از عطر نفسهایت وزیبائیهای عالم چشمان مهربانت، یادت می آید؟ وقتی خستگی و غم بر دوشم سنگینی می کرد؟ چه باک... همیشه دستانت بود که آرامش را برایم هدیه بیاورد چه عالمی داشت. امشب هم تنهایم. اما دیگر تو نیستی. پس من سر بر شانه های چه کسی بگذارم؟ راستی می دانی مدتهاست که تنها دیوارها صدای مرا می شنوند؟ هیچ نمی گویند فقط گوش می دهند. تو فکر میکنی دلشان می خواهد فقط گوش کنند؟! من دیگر نمی گویم! شبهای زیادی است که سکوت کرده ام بر دیوارها تکیه کرده و می گریم. دیوارها تاب می آورند؟ مهم نیست. دیگر دیوار هم نمی خواهم. سقف این اتاق چقدر کوتاه است!! احساس خفگی می کنم باید بروم، از این اتاق هم خسته شده ام.