تبليغاتX
تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست شهر نابود شده من






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



بیدارم کن

تاج سرم

کوتاه ترین کوه جهانم

تو برکه ای خاموش  روی سرم

تاج سرم!

اجازه فورانم نمی دهی

اخر این عشق می کشدم به اسمان

خنکای تو

ارامم نمی کند

ای احساس تلخ لعنتی

دور شو دور از فراز من


در این سراسر شب زندگی ام

خواب دیدم که دوستم داری

خیر باشد

وقتی صبح شد

بیدارم کن


نويسنده: تـقی مورخ: چهارشنبه 13 آبان1388 در ساعت: 15:47
|+|



دل


نويسنده: تـقی مورخ: پنجشنبه 9 مهر1388 در ساعت: 17:38
|+|



مثل یک خواب کوتاه


نويسنده: تـقی مورخ: چهارشنبه 4 شهریور1388 در ساعت: 15:27
|+|



تنها

 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دورویی ها، فراموش کردن ها وگسستن ها

و من در این همهمه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند

من هنوز چه دوستانه با آنان مانده ام

خاستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم

من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

T


نويسنده: تـقی مورخ: شنبه 17 مرداد1388 در ساعت: 16:32
|+|



هيچکس با من نيست !...مانده ام تا به چه انديشه کنم...مانده ام در قفس تنهايی...در قفس ميخوانم...

كسی به فكر گلها نیست
كسی به فكر ماهی ها نیست
كسی نمی خواهد
باور كند كه باغچه دارد می میرد
كه قلب باغچه در زیر آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
وحس باغچه انگار
چیزی مجردست كه در انزوای باغچه پوسیده ست

حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یك ابر ناشناس
خمیازه میكشد
و حوض خانه ی ما خالی ست
ستاره های كوچك بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاك می افتند
واز میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست

undefinedفروغ undefined

 

عمرمون داره تلف میشه نتو حسرت و تنهایی..

کو یاری که بشنود این ندای تنهایی....

 


نويسنده: تـقی مورخ: پنجشنبه 8 مرداد1388 در ساعت: 16:16
|+|



در ذهن کوچکم متولد شد و در گوشه قلب تاریکم مرد

 

همدم شبهای تنهائیم سلام

چند وقت است که ندیدمت؟ نمیدانم. روزهاست؟ نه سالهاست... نه سال کم است، قرنی است نیستی. راستی چرا نیستی؟ نمیدانم کی و چطور؟ اما در این تنهایی دلگیر فقط یادم می آید چه بهشتی بود روزهای با تو بودن. چه شبهای زیبایی بود از عشق سخن گفتن. می دانی؟ تمامی دل من آکنده از عشق بود وهست، تمامی لحظه های من پرشده بود از عطر نفسهایت وزیبائیهای عالم چشمان مهربانت، یادت می آید؟ وقتی خستگی و غم بر دوشم سنگینی می کرد؟ چه باک... همیشه دستانت بود که آرامش را برایم هدیه بیاورد چه عالمی داشت. امشب هم تنهایم. اما دیگر تو نیستی. پس من سر بر شانه های چه کسی بگذارم؟ راستی می دانی مدتهاست که تنها دیوارها صدای مرا می شنوند؟ هیچ نمی گویند فقط گوش   می دهند. تو فکر میکنی دلشان می خواهد فقط گوش کنند؟! من دیگر          نمی گویم! شبهای زیادی است که سکوت کرده ام بر دیوارها تکیه کرده و     می گریم. دیوارها تاب می آورند؟ مهم نیست. دیگر دیوار هم نمی خواهم. سقف این اتاق چقدر کوتاه است!!  احساس خفگی می کنم باید بروم، از این اتاق هم خسته شده ام.


نويسنده: تـقی مورخ: پنجشنبه 4 تیر1388 در ساعت: 15:52
|+|

کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir